|
| |
|
|
| |
|
| ||
لحظه های سخته تنها ماندنم
با تو یك دنیا قشنگی می شود
با تو حتی خوابهای تلخ من
یك بغل رویای رنگی می شود
هیچ می دانی دلم این روزها
بی تو دائم بی قراری می كند؟
عصر بغض آلود و خیس جمعه ها
در فراقت سخت زاری می كند؟
نامه های هر شبم را خوانده ای؟
نامه ای از لحظه های انتظار
از میان كوچه های تنگ دل
نامه ای از باغ سیب بی بهار
آسمان هم باز باریدن گرفت
می نوازد چنگ باران را خدا
بوی خوب خاك و عطر یاد تو
می كشد تا شهر رویایت مرا
كاش در این لحظه های تلخ درد
شانه هایت تكیه گاه گریه بود
كاش لبخند قشنگت از دلم
غصه های كهنه اش را می ربود
!چشمهای خیس من در یك امید
قلب من در آرزوی وصل توست
سوخت باغ هستی ام در این خزان
خوب می دانم بهاران فصل توست


تنهاترین ستاره ،غمگین ترین بهارم
من آنکَسم که جزغم ،دیگر کسی ندارم
من تک درخت پیرم ،خشکیده ام زِ ریشه
هر چند پیش مردم، خندیده ام همیشه
بغضی نشسته اکنون، در حلق بی صدایم
من آن نِی اَم که هر دم ،با غصه هم نوایم
آری دلم گرفته،از این سکوت دلگیر
از این کنایه هایِ سنگین و دست و پاگیر
در این سیاهی شب، گُم گشته است راهم
دست مرا بگیرید ،تنها و بی پناهم
دردیست اندراین دل ،حاشا نمی توان کرد
غم را در این زمانه،رسوا نمی توان کرد
این روزگار پر غم ، پر است از گلایه
واگو یه های رنگین غم های لایه لایه


فلك جز عشق محرابي ندارد
جهان بي خاك عشق ابي ندارد
غلام عشق شو كانديشه اينست
همه صاحب دلان را پيشه اينست
جهان عشق است و ديگر زرق سازي
همه بازي است الا عشق بازي
كسي كزعشق خالي شد فسرده است
گرش صد جان بود عشق مرده است
اگر چه عشق هيچ افسون ندارد
نه از سوداي خويشت وارهاند؟
نرويد تخم كس بي دانه ي عشق
كس ايمن نيست جز در خانه ي عشق
ز سوز عشق خوشتر در جهان نيست
كه بي او گل نخنديد ابر نگريست



کــــاش مـیــشـد !!!
کــــاش مـیــشـد دوبـاره بــاشــی کــنــــار ایـــن تـــن خــــســــتــــه
مــثــه مـــــــرحـــــــم بــــشــــــی واســــه ایـــن دل شـــــکــســـتــه
کــــاش مـیــشـد دوبــاره واشــــه اون دوتـا چــشــم خـیسـه بـسـتـه
کــــاش مـیــشـد دوبـــاره پــیـــدا اون نــــــگــاه نـــــاز شـــــیـــدا
کــــاش مـیــشـد دوبـــاره واشــه اون لــبــــای ســــرخ بـــســــتـه
کاش میشد دوباره سر بدی فریاد تا بدونم که هـنـوز، نرفتم از یــاد
کــــاش مـیــشـد دوبـــاره شونت تــکـیـه گــاه نــالــه هـــام شـــه
حــضــــــور ســبــز عـــاشــقـــت ســنــگ صــبــور گریه هـام شــه
کــاش مـیــشـد ؛ امـا نمیشه ، این مرام روزگاره،
رفتنت هـمـیـشـگـی بـود ، دیــگـه برگشتن نـداره
مــونــدن مـــن دیــگــه ایـنـجــا هــــیــــچ فـــــایــــــده ای نــــداره
مـثـه یـه رویـا ای کــه ؛ تــوی هـــــیـــچ ذهــنـــی جـایـی نــــداره
یه نیم نگاه ساده بنداز از پنجره به بیرون
بـبین کـه مـن نـشستـم تنـها زیـر بارون
آرزو دارم بـبـیـنـم روی ماهـتـو دوبـــاره
از دل عاشـق مـن که کـسی خـبر نداره
تــوی ایـن دنیـا کسـی با مــن یــار نیسـت
مـــــی خــــوام تــــو بــاشــــی یــــاورم
بــرای شـبــهــای تــارم ، کـســی نـدارم
مــــی خــــوام تــــو بـاشــــی هـمـسـرم

تا گرم آغوشت شدم
چه زود فراموشت شدم
تقصیر تو نبود خودم
باری روی دوشت شدم
کاشکی دلت بهم می گفت
نقشه ی قلبم و داره
هر کی زد و خورد و شکست
یه روز یه جا کم میاره
موندن و سوختن و ساختن
همه یادگار عشق
انتقام از تو گرفتن کار من نیست! کار عشق...
کار عشق .

با تو هستم بی تو هیچم!
دستم بگیر دستم را تو بگیر التماس دستم را بپذیر
درمانی باش پیش از آنكه بمیرم
آوازی باش پرواز اگر نهی
همدردی باش همراز اگر نهی
آغازی باش تا پایان نپذیرم
گلدانی باش گلزار اگر نهی
دلبندی باش دلدار اگر نهی
سبزینه باش با فصل بد و پیرم
از بوی تو چون پیراهن تو آغشته شد جانم با تن تو
آغوشی باش تا بوی تو بگیرم
لبخندی باش در روز و شب من
درهم شكست از گریه لب من
بارانی باش بر این تشنه كویرم
آهنگی باش در این خانه بپیچ
پژواكی باش از بگذشته كه هیچ آهنگی نیست
در نایی كه اسیرم

در جاده زندگی که از « ازل » تا ابد گسترده شده ٬
پیچکها در تب و تابند ٬
نیلوفرها در تلاطم٬
برگه های نقره ای به آرامش نسیم ٬
به متانت آبشار وبه وقار ابر در زیر تلأ لؤ آفتاب نوازشگر ٬
در دنیای عشق و عاطفه غوطه می خورند .
اقاقی ها گلبرگهای سرخرنگ خود را به دست باد می سپارند٬
پونه در رویای پرواز ٬
در زیر آسمان آبی ٬
تاب میخورد وشقایق ها که در محاصره باد به خود میپیچند وبه امید دست و پنجه نرم
می کنند.....
آسمان آینه زلال و شفاف آبشار می شود و خورشید٬
طلایه دار سرزمین رؤیا هایمان !!!!!!
انتظاری بی پایان
غروب پاییز برگهای ریز ریز در انتظار یک عزیز
سالهاست که نشسته ام
اشــک هـایـــم جـــاریــســت ابرها به احــتـرام مــن نمـــی بـــارنــد
آواز غمناک بر زیر لب دارم قناری ها هم به احترام من نمی خوانند
تنها یادگار من از او قاب عکسی از روی زیبای اوست
زمزمه های گـوش مــن صـدای پـاک و بــی ریا اوست
دل تــا ابـد در انـتــظــــار نـگــاه مـســـتــانــه ی اوست
از او شعر مینویسم امــا شــعر ناتوان از وصف اوست
وقتی که او بار سفر بست
دل عاشق خود را از من کند و به خاک پیوست !
آری، تا زنده ام در انتظارم ، انتظاری بی پایان
آغاز فریاد است
هنگامی که لحظه های سرد و سخت
بر گیتار عمرم آهنگ پریشانی می نوازند
وخاطره ها در نوازش خیال انگیز رویاها
مرا پابه پای اکنون بر هودج اوج مینشاند

ندیدی تو خوابم مثال من عاشق
نباشی میمیرم به این میگن عاشق

اگر بخواهیم سن و سال محسن یگانه را از روی غذای ترانههائی که میسراید و پختگی آهنگها و ملودیهائی که میسازد حدس بزنیم، بدون دیدن چهره این خواننده محبوب تصور میکنیم یگانه باید لااقل در مرز ۳۰ سالگی باشد اما این خواننده خوشصدا هنوز ۲۲ ساله هم نشده و همین که در سن و سال پائین آثار پرمغزی را میسازد، نشان میدهد خواننده مستعدی است و به درستی توانسته استعدادهای خود را در مسیر پیشرفت قرار دهد. محسن یگانه متولد ۲۳/۲/۱۳۶۴ است. او که در شهرستان گنبد متولد شده، میگوید مثل اغلب متولدین اردیبهشت آدمی احساساتی است. به شما توصیه میکنیم تاریخ تولد یگانه را به خاطر بسپارید چرا که به زودی ۲۳ اردیبهشت یکی از روزهای ماندگار خواهد شد؛ روز تولد یک ستاره پاپ
محسن یگانه زیاد دوست ندارد درباره پدر شهیدش صحبت کند چرا که میترسد عدهای به اشتباه فکر کنند او دنبال بهرهبردرای از موفقیت ”پدر هیمشه زنده در یاد“ خودش است. یگانه که زیاد اهل مصاحبه نیست، حتی در صحبتهای خصوصی با دوستانش هم فرزند شهید بودن خود را مخفی میکند اما به هر حال محسن فرزند یک شهید بسیجی است. شهیدی که زمان دفاع مقدس، جذب نیروهای بسیج شد و داوطلبانه به جبهههای حق علیه باطل رفت تا کنار همسنگرانش حافظ این مملکت مقدس باشد. یگانه میگوید: ”میخواهم طوری در موسیقی فعالیت کنم که روح پدر بزرگوارم از من راضی باشد“. جالب است بدانید وقتی به یگانه پیشنهاد شد به لسآنجلس برود، جواب داد: ”مملکتی که پدرم در راهش شهید شد را ترک نمیکنم“.
محسن یگانه در حالی به موسیقی روی آورده و آهنگساز و ترانهسرا و خواننده پاپ شده که در خانوادهاش هیچگونه گرایشی به موسیقی وجود ندارد. او که در دوران کودکی و نوجوانی گرایش شدیدی به نمایش و کارهای هنری داشته، بعدها جذب موسیقی میشود بدون آنکه مشوقی در خانواده داشته باشد. البته حالا دیگر او موفق شده رضایت خانوادهاش را جلب کند. مادر محسن استاد دانشگاه است و خواهران بزرگش هم پزشک و دندانپزشک هستند. در چنین خانوادهای طبیعی است خود محسن هم علاوه بر کار موسیقی، دنبال تحصیل در دانشگاه باشد. محسن یگانه دانشجوی مهندسی صنایع است و با اینکه این اواخر به شدت سرش در دنیای موسیقی گرم شده، قصد ترک تحصیل ندارد و نمیخواهد تحصیلات دانشگاهی را نیمهکاره رها کند
عاشقت خواهم ماند
بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت
بی آنکه بگویم درد دل خواهم گفت بی هیچ گمانی گوش خواهم داد
بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست
بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد
بی هیچ حراراتی اینگونه شاید احساسم نمیرد
گر خیال داری دوستم بداری همینک دوستم بدار اکنون که زنده ام ....
صبر نکن تا بمیرم بدان که انوقت هرگز صدایت به گوشم نخواهد رسید
ومجبور میشوی حرف های ناگفته ی قلب ساده ات را در فراسوی یه مشت خاک سرد پنهان
کنی پس ....
اگر ذره ای عشق من در دلت ماوا دارد
اگر دوستم داری بگذار زنده بمانم ....
دوستت دارم عزیزم
چقدر آرزو داشتم دیگران حرفهای مرا بفهمند و چقدر دوست داشتم نگاه خیسم را درک کنند
چقدر دلم میخواست یکنفر به من بگوید:"چرا لبخندهای تو اینقدر بی رنگ است؟"
اما کسی نبود.
همیشه من بودم و من بودم و تنهایی همراه با دفتری پر از شعر!
آری با شما هستم...شما دوستانی که بی تفاوت از کنارم گذشتید...
حتی یک بار هم نپرسیدید:"چرا چشمهای تو بارانی است؟"
شما که بی رحمانه لبخند ساده ام را سوزاندیدو نگاه بی ریایم را خاموش کردید!
شما که یکسره به فکر خودتان بودید...
جرم من چیست؟؟؟
منی که خالصانه همه ی شما را دوست دارم و قلب کوچکم را مالامال از محبت نثار شما کرده ام...
چه زیباست به یاد تو با چشمهای خسته گریستن
چه زیباست همیشه در تنهایی ترا حس کردن
چه زیباست در خیال با تو زندگی کردن
عزیزم نام تو بر قلبم خالکوبی شده تا فراموشت نکنم
عزیزم همچون نفس کشیدن ترا به خاطر می سپارم
یک روز دیگر هم بدون تو گذشت

انتظار! همیشه تا همیشه!
خسته ام از به انتظار هیچ کس نشستن! و خستهء یک راه پر پیچ و خم!
تنها تو شاید بتوانی پایانی باشی برای انتظار! تنها تو!
تو که هنوز چشمانت دروغ گفتن نیاموخته اند!
تو
که هنوز نیاموختی لباس بر تن نگاهت بپوشانی!
تو که هنوز چشمانت دروغ لب هایت را فاش می کند!
تو که هنوز کودکی پاک و معصوم!...
و یا شاید....
و یا شاید این انتظار کمی طولانی شود! به اندازهء تمام عمر من!
اي همه آرامشم از تو پريشانت نبينم
چون شب خاکستري سر در گريبانت نبينم
اي تو در چشمان من يک پنجره لبخند شادي
همچو ابر سوگوار اين گونه گريانت نبينم
اي پر از شوق رهايي رفته تا اوج ستاره
در ميان کوچه ها افتان و خيزانت نبينم
مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبينم
تکيه کن بر شانه ام اي شاخه نيلوفري رنگ
تا غم بي تکيه گاهي را به چشمانت نبينم
قصه دلتنگيت را خوب من بگذار و بگذر
گريه درياچه ها را تا به دامانت نبينم
کاشکي قسمت کني غمهاي خود را با دل من
تا که سيل اشک را زين بيش مهمانت نبينم
تکيه کن بر شانه ام اي شاخه نيلوفري رنگ
تا غم بي تکيه گاهي را به چشمانت نبينم
تکيه کن بر شانه ام اي شاخه نيلوفري رنگ
تا غم بي تکيه گاهي را به چشمانت نبينم

ای غایب از نظر به خدا می سپار مت جانم بسوختی و به دل دوستت دارم
تا دامن کفن نکنم زیر پای خاک باور مکن که دست ز دامن بدارمت
محراب ابرویت بنما تا سحر گهی دست دعا بر آرم و در گردن آرمت
گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت
خواهم که پیش میرمت ای بی وفا طبیب بیمار بازپرس که در انتظارمت
صد جوی آب بسته ام از دیده بر کنار بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت
خونم بریخت و از غم عشقم خلاص داد منت پذیر غمزه خنجر گذارمت
می گریم و مرادم از ای ن سیل اشکبار تخم محبت است که در دل بکارمت
بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل در پای دم به دم گهر از دیده بارمت
حافظ شراب و شاهد ورندی نه وضع توست
فی الجمله میکنی و فرو می گذارمت
هیچ کس اشکی برای من نریخت
هر که با من بود ، از من میگریخت
چند روزی هست ، حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدَنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفاعل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه میپنداشتیم

مرا نابود کن جانم که من از بودنم سیرم
نمیدانی که بعد ازتواسیر زخم زنجیرم
"من این را خوب میدانم پس از تو قسمت بادم
بسان برگ پاییزی چنین بوده است تقدیرم"
ترا از آب وآیینه شبی صدبار می بوسم
یقین دارم که من آخر در این تکرارمی میرم
نمی دانم چرا اینجا هوا اینقدر دلگیر است
مگر این را نمیدانی که بی تو سخت دلگی
اسیر تندرو طوفان اسیر باد پاییزم
بهار من نمی دانی که بعد از تو زمین گیرم

کنار پنجره تنها بهار یاد تو مانده است
ببین چگونه غروبت مرا به درد نشانده است
همیشه عشق عزیزت مرور خاطره ام بود
همیشه شوق نگاهت مرا به باغ کشانده است
کدام واژه پس از تو گرفته دست غزل را
کدام جاده پس از تو مرا به عشق رسانده است
برای سر در خانه کدام یاس شکفته است
برای باغ پس از تو کدام چلچله خوانده است
عجب خسته ام امشب عجب رفته ام از یاد
به جان تو که به جانم غروب ریشه دوانده است

چه تنگناي سختي است !
يك انسان يا بايد بماند يا برود.
و اين هر دو،
اكنون برايم از معني تهي شده است.
و دريغ كه راه سومي هم نيست!
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست
تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست
تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم...
تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنها ست
تنهایی را دوست دارم زیرا...
در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد.

آفتاب را به تو نمي دهم ،
تا خرده خرده بشكني اش و از آن هزار هزار ستاره بسازي.
ماه را به تو نمي دهم،
تا به خاطر كوه نور،درياي مرواريد را انكار كني.
ستاره ها را به تو نمي دهم ،
تا بگويي خوشا شب هاي بي مهتاب.
آسمان را به تو مي دهم ،
تا نداني كه چه بايد كرد

گفتم:اين چه دردي ست كه بر دلم افكندي؟
گفت:حال ساده دلان بهتر از اين نبود
گفتمش:چاره ي كار بگو؟
گفت:سوختن و سوختن است.
گفتمش:گنه ام چيست؟چرا بايد سوخت؟
گفت:پروانه چه گنه كرد كه در عشق شمع بسوخت؟
گفتمش:شمع ز پروانه جدا نيست.
گفت:گر شمع ز پروانه جدا نيست،پس كي تو شنيدي
كه عاشق از هجر و غم و سوختن ايمن باشد؟

تـک بستــر تنهائی عشق
بر سنگ مزارم بنویسید که آشفته دلی خفته درین خلوت خاموش کو زادۀ غم بود
وز
غمهای جهان گشته فراموشچند ساعت ديگر بهار مي آيد
و همه چيز را تازه مي كند
، سال و ماه و روزها و هوا و طبيعت را
. ولي فقط يك چيز كهنه مي شود كه به همه آن تازگيها مي ارزد
خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار .
آسمان مكثي كرد .
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت :"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار .
آسمان مكثي كرد .
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت :
"نرسيده به درخت ،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ ، سر به در ميآرد ،
پس به سمت گل تنهايي ميپيچي .
دو قدم مانده به گل ،
پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني
و تو را ترسي شفاف فرا ميگيرد .
در صميميت سيال فضا ، خشخشي ميشنوي :
كودكي ميبيني
رفته از كاج بلندي بالا ، جوجه بردارد از لانه نور
و از او ميپرسي
خانه دوست كجاست؟"
رو به اسمان سایه های خیس
کو چه کوه باغ را عبور می کند
در این هجوم بی امان
تمام زمین دلواپسی را انگار نمه
چیزی مثل اشکهای حسرت
چیزی مثل بغض های برهنه گرفته است
و
من در حوالی صبح یک نمود دست نسیم چشم های تو را دیدم رنجور
دست تو که چشم های باد را ملتح عشق می کرد
چه ساده من که گم شدم در باد را به دیدگان دنیا ندیدگان
چه ساده سایه سار مه از عبور خلوت پرندگان
را به رویای دور از ترس برهنگی فروختم
باشد باشد اما دور را دور باشد صبور
اما در درک شقایق چه ساده چه بی صبر گم شدم